
اثر لینکها. (داستان کوتاه)
کریس کملپ © ۲۰۰۵
جانر مردی با دو گوشواره بود. او از حالت خنک خود در آینه کهنه در اتاق کوچک خود لذت میبرد و برای دیدن نمای کامل جلو عقب ایستاده بود. نور بالای آینه ترکخورده جواهرات باارزشترش را برجسته کرد. «خوب آویزان شدهاند» او خندید و از ترکیب صورت خندان و زیرکی ظریفش بیشتر لذت برد. او مشاهده کرد که چگونه گوشواره طلای تک در هر گوش لبخند جذابش را بیشتر به نمایش میگذارد.
او ایستاده بود، مانند الویس، پاها را باز کرده، به خود مینگریست، در حالی که با سخاوت اسپری دئودورانت لینکس را به همه جا میپاشید. پس از اینکه با شدت در سینک که به آرامی تخلیه میشد و اکنون با موهای سیاه و ضخیمش مسدود شده بود، شستشو کرد، از بوی دلپذیر اسپری کردن خود لذت میبرد.
«بهداشت در اطراف زنان بسیار مهم است، این تفاوت است» او فکر کرد در حالی که دوباره از عطر پودری استفاده میکرد. اسپری کردن را متوقف کرد و با نگاهی انتقادی به ظاهری که گوشوارهها به او داده بودند، نگریست که آن را "ظاهر مردی در شهر" میدانست. لباسهایش، که انتخاب شده و روی تخت قرار داشتند، اثر را کامل میکردند. جانر دوباره عطر لینکس را برداشت و تمام کمد لباسی را که برای شب انتخاب کرده بود، اسپری کرد.
«زنان مردی را دوست دارند که به خودش رسیدگی کند، اما باید به آنها بفهمانی که این کار را میکنی، بدون اینکه واقعاً بگویی، این کار جالب نیست» به خود یادآوری کرد. خدا، اما آنچه او درباره زنان میدانست، گاهی حتی خودش را هم شگفتزده میکرد.
او با دقت قوطیهای مختلف دئودورانت را در سوپرمارکت امتحان کرده بود تا بویی پیدا کند که، خوب، خنک و جذاب باشد. کافی نبود که فقط ظاهرش خوب باشد، او میدانست که بیشتر از یک ظاهر خوب برای ارائه دارد. حساسیت بسیار مهم بود، مهمتر از اینکه فقط بوی خوبی بدهد یا متفاوت باشد. توانایی تشخیص تفاوت بین آنچه رایج و بیمزه بود و چیزی که از شخصیت مرد خبر میداد، او را از وکرها و دموهای این دنیا متمایز کرده بود.
یک بررسی دقیقتر از سوراخهای مختلفش کرد و فکر کرد: «خب، نمیتوانی در مورد این چیزها خیلی بیاحتیاط باشی، اگر احساس تمیزی نکنی، نمیتوانی احساس خنکی کنی.» او دوباره یکی از قوانین خودساختهاش را در فلسفه زندگیاش به یاد آورد. «تو مردی حکیم هستی جانر» او در آینه بخارگرفته و ترکخورده به خود گفت در حالی که سوراخهای بینی از قبل اصلاحشدهاش را بررسی میکرد. تصویرش در آینه با چشمی wink به نشانه تأیید پاسخ داد. سری تکان داد و گوشوارهها از آینه نور پراکنده کردند. "سرد و عاقل" لبخند زد.
او مراسم لباس پوشیدنش را با پوشیدن شلوارک قرمز شروع کرد و گفت: «مردی با شور و شوق، مردی با شور و شوق است.»
«من برای شلوارکهام خیلی سکسیام، برای چکمههام خیلی سکسیام» او شروع به خواندن کرد در حالی که شلوار مشکی خوب اتو شدهاش را میپوشید. زیپ شلوارش را کشید و گفت: «خیلی سکسیییی»، و ادامه داد، بدون اینکه دیگر با کلمات آهنگ آشنا باشد. «خیلی سکسی برای پیراهنم» در حالی که دکمههای پیراهن قرمز نازک و تنگش را میبست. «خیلی سکسی برای کت من» وقتی که خودش را به کت چرم سیاهش چسباند.
این آهنگ فقط به اندازه زمانی که طول میکشید تا لباس بپوشد، طول میکشید. یک آیین خوب تمرینشده، کارآمد اما کوتاه.
«یک قدم دیگر در تحول جانر و ما آمادهایم تا زندگی این زن را تغییر دهیم» او در آینه حقیقت بالای سینک به خود نصیحت کرد.
«ارز مشترک عشق، دوستان من» او تأیید کرد در حالی که اسکناسهای یورو را میشمرد.
"نمیتونی باحال باشی اگه پول نداری، احمق!" او تأیید کرد و پولها را در جیبش گذاشت. به اندازهای که حداقل هر وضعیتی را برای شب پوشش دهد و مقداری هم برای فردا اگر اوضاع خوب پیش برود.
جانر بوی روکشهای تخت تک نفره را استشمام کرد. "خیلی خوبند" او تصمیم گرفت در حالی که آنها را مرتب میکرد، بگوید. "فقط یک هفته پیش عوضشون کرده بودم" اما برای احتیاط دوباره به سراغ لینکس رفت، پتو را بالا زد و یک اسپری فراوان از این ماده شیمیایی معطر را زیر پوشش به مدت پنج ثانیه پاشید. «هنر عشقورزی همیشه باید بوی خوش بدهد» گفت، با جدیت فکری.
"حالا، فقط یک کار دیگر مانده است" او به خود یادآوری کرد.
«من همیشه میدانم که وقتی خوب شستهام» او مشاهده کرد در حالی که شروع به بیرون آوردن موهای سیاه دور ریخته شده از سوراخ تخلیه سینک کرد. شستشوی خوب او با درجه تیرگی آب شستشو و حلقه باقیماندهای از علامت جزر و مد چرب و سفید کمرنگ روی سینک ترکخورده تأیید شد که توسط آب به آرامی تخلیه شده بود. او سینک را با حولهی خیس که برای خشک کردن خودش استفاده کرده بود، پاک کرد.
جانر آینه بخارگرفته را پاک کرد تا تغییر را تأیید کند. او خوشحال بود: «زنان حتی زحمت نمیکشند که در برابر اجتنابناپذیر مقاومت کنند» او با نوری ضعیف از امید که به اعتماد به نفس منزویاش نفوذ کرده بود، گفت. حالا که ساعت نزدیک میشد برای ملاقات شبانهای که توافق شده بود، یک حس ناراحتی به آرامی به دیافراگم او نفوذ کرد. او با تمرکز بر روی گوشوارههایش آن را نادیده گرفت: «او نمیتواند تحت تأثیر قرار نگیرد.» جانر لبخند زد: «بالاخره، دو گوشواره اینقدر منحصر به فرد هستند، اینقدر ... فردی، اینقدر خفن.»
پس از تمیز کردن سینک، جانر یک بار دیگر ناخنهایش را بررسی کرد. "بس کن، جانر ویلان احمق، یادت باشد که قانون خودت را فراموش نکن."
کریس کملپله
اکتبر ۲۰۰۵