
تفکرات کریسمس دوبلین - کریس کمپل © 2007
توجه: من این مطلب را در سال ۲۰۰۷، قبل از مفهوم قرنطینه نوشتم، زمانی که جدیدترین فناوری پخش موسیقی، پخشکننده سیدی بود و بنابراین اکنون قدیمی به نظر میرسد. من باید افکارم در مورد کریسمس در دوبلین را با موضوع جدیدتری «مدرن» کنم.
برای خوانندگان غیر ایرلندی، برخی از املاها نادرست به نظر میرسند، اما باید به صورت آوایی تلفظ شوند تا نمایانگر نسخه تنبل انگلیسی دوبلین باشند.
تفکرات کریسمس
کریس کمپل © ۲۰۰۷
کریسمس، دوباره آن موقع از سال از راه رسید. خدایا، اما از نظر احساسی، جسمی و مالی، زمان طاقتفرسایی است، تازه پیدا کردن هدایای مناسب هم شکنجه روحی است.
اشتباه برداشت نکن، دوست ندارم در موردش چرت و پرت بگویم، اما همه ما دوستیهایمان، کیفیتشان، هزینهشان، عمقشان، کمیتشان را بر اساس بچهای بنا میکنیم که در یک تخت کاهی در مکانی نامعلوم با والدینی با شخصیتهای مشکوک به دنیا آمده، که خودشان هم مطمئن نبودند پدرش کیست! بعد سعی میکنند ما را متقاعد کنند که پادشاهان سه کشور مجاور از مقام خود دست کشیدند، رعایای خود را رها کردند و به دنبال ستارهها رفتند تا بتوانند این بچه را ملاقات کنند، و آنها را سه مرد خردمند نامیدند؟ بله، درست است!
خب، دو هزار و هفت سال بعد، من در خیابان هنری هستم و از میان هزاران خریدار که مثل دیوانهها این طرف و آن طرف میدوند و سعی میکنند با عواقب آن شب کنار بیایند، عبور میکنم. این مردی است که ظاهراً در کودکی دردسرساز محلی بوده، معابد را به هم میریخته، با فاحشهها دوست بوده و با شرابساز محلی و هیئت ماهیگیری منطقه رابطه خوبی داشته است. او برای مادرش، که یک زن بیگناه و بیچاره بود، دردسرساز بوده است.
او همه چیز را رها کرده، با گروهی حدود دوازده نفره از مردان میگشته، در مورد خدای جدیدی که به فقر اعتقاد دارد، از ثروتمندان خوشش نمیآید و در مورد رابطه جنسی با هر کسی بسیار سختگیر است، بدگویی میکرده است.
این افراد همه را "متقاعد" میکردند که داراییهای خود را رها کنند و به دنبال "بهشت" بگردند. جایی که پر از ثروت بود، اما اگر آنها از قبل ثروت داشتند، چه فایدهای داشت که چیزی را رها کنند و دوباره به دنبال آن بروند؟؟ چی؟ احمقها.
بنابراین من حاضرم از "ثروتم" دست بکشم. عصبانی هستم که نمیتوانم هیچ الهامی در مورد چگونگی بخشیدن آن پیدا کنم. بهشت برای من جایی در اقیانوس گرم و شهوانی هند برای تاریکترین هفتههای تقویم ایرلندی خواهد بود، که معمولاً سرد، خاکستری، مرطوب و بادخیز است. اما این مرد در ذهنش این را داشت که اگر قرار باشد ما به خاطر ثروتی که در مغازهاش داشت نجات پیدا کنیم، از همه راحتیها نجات خواهیم یافت. احتمالاً صاحب یک مرکز خرید در مرکز شهر بود که نان، شراب و ماهی میفروخت، بدون شک.
خب، میدانید که «پدرش» تاجر بود. که شغل خوبی با پول خوب بود. شغل خوبی بود، حتی وقتی من بزرگ میشدم، دو هزار سال پیش را در نظر بگیرید و مطمئنم که او هرگز بیکار نبود. مرد بیچاره، برای زنی که نمیداند پدر فرزندش کیست، به سختی کار میکند، ادعا میکند که هرگز با کسی رابطه جنسی نداشته، حتی با خودش. اوه اوه! روانرنجور یا هر چیز دیگری. این و پسری که کار نمیکند. پسری که با دار و دستهاش و خانمهای محلی شبنشین، دور هم مینشیند و شراب مینوشد. داستانهای بلند تعریف میکند و در عین حال رفلکسولوژی و ماساژ پا با بهترین روغنها را انجام میدهد. حالا میدانم عبارت «خوب روغن زده» از کجا آمده است.
او، این کارآفرین سخنور، احتمالاً معاملات خوبی هم با روغن داشته است. منظورم این است که مردم محلی میگفتند پدرش نجار بوده، اما او همچنین میگفت پدرش عمارتی با اتاقهای زیاد داشته است.
به نظر من بیشتر شبیه یک مافیای محلی است. جالب است که آنها در زمانهای بعدی دفتر مرکزی خود را به رم منتقل کردند.
بیشتر شبیه پسری محلی است که با طبقه حاکم ارتباط خوبی دارد.
یک "پدرخوانده" مشتاق که خود را به عنوان رئیس سندیکای محلی معرفی کرد و جنگسالاران قدرتمند را عصبانی کرد.
این نقشه هرگز عملی نمیشود.
این فیلسوف خوشزبان خود را به آبهای عمیق انداخت و در نهایت توسط یکی از اعضای باندش که بعداً "خودش را دار زد" فروخته شد، اما خط داستان بسیار آشنا است.
خیابان هنری غرفههای سالانه را برای دوره کریسمس برپا میکند که توسط کارآفرینان فصاحت و بلاغت اداره میشود. این تنها استراتژی تبلیغاتی مورد نیاز است.
«گِت دِ دِ آخره، اِه دِ هِ پِهِن، تزئینات ارزون، عاشق یکیشممم ... «تانکها، عاشق کاغذ کادو هستن؟ پنج تا هم برای تووووووووووووووووووووووووووو»
«نه، ممنون خانم»
«باشه، خدا عشقت رو حفظ کنه»
«آره، کریسمس مبارک برای تو»
«و برای تو و پسرت»
«تزئینات……… آخرین تزئینات جییییییپ رو بگیر»
«پری کوچولوها، یه جعبه خوردم اووووووه»
«خدای من، کریسمست رو با کاغذ کادو پیچیدی»
هنوز برای کسی هدیه نخریدم، خدایا، لیست هر سال طولانیتر میشه، نه اونطور که انتظار داری کوتاهتر.
منظورم اینه که اشکالی نداره، من از خریدن هدیه خوشم میاد. خوبه که بتونی به کسایی که دوستشون داری هدیه بدی. بهترین قسمتش اینه که هدیه رو متناسب با فرد انتخاب میکنی. منظورم اینه که اگه خوششون بیاد خوبه، اما بهترین قسمتش شکار کردنه. عاشق قدم زدن در خیابان هنری و رفتن به مغازهها هستم، مخصوصاً مغازههای آرنوتس، در خیابان لیفی به چپ بپیچید و به سمت پل هالفپنی بروید. از طریق تمپل بار به خیابان گرافتون بروید، هرچند این روزها پلهای جدیدی برای عبور وجود دارد.
تقریباً هنگام گرگ و میش بهترین زمان است. دیدن همه در حال خرید، نوازندگان خیابانی با آهنگهای گرم و آشنا.
♫ خب، این کریسمس است و شما چه کار کردهاید، یک سال دیگر گذشته و یک سال جدید تازه شروع شده است.
tafkarat karismos